سفارش تبلیغ
صبا

ایوون رویا

 

 

قرآن !


من شرمنده توام


اگر از تو آواز مرگی ساخته ام


که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود


همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "


چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تورا برای مردگان

ما نازل کرده است.


جمعه 94/1/14 | 3:58 عصر | مائده | نظر

 

 

چه کسی گفت خدا پیدا نیست . . .



وز روز ازل ناپیداست  


منو تو گمشده ایم ... منو تو کم شده ایم .... 



   منو تو گل ؛ ولی خار شده ایم ...


 منو تو تنهاییم  !!!


 صدفی گمشده در دور ترین دریاییم



و خدا نزدیک است و خدا پیدا هست 



لای آن شب بو ها ... پای آن کاج بلند

 

و چه دردیست  که تو بنمایی 

 

که خدا پیدا نیست وز ازل ناپیداست


سه شنبه 94/1/11 | 3:41 عصر | مائده | نظر

 

معبودم!


متبرکم گردان به نامت

متبلورم گردان به عبادتت

متذکرم گردان به ذکرت

مرحمتم گردان به رحمتت

مسخرم گردان به قدرتت

مسرورم گردان به دیدارت

مطلعم گردان به دانایی ات

مقدسم گردان به قداستت

محتاجم گردان به مهرت

متاثرم گردان به قهرت

معتکفم گردان به عشقت

مایلم گردان به درگاهت

متبسم گردان به مشاهدتت

محتاجم گردان به خودت

مستغنی ام گردان به غیر خودت


معبودم!


مرامتبرک گردان به نامت!


آمین!


چهارشنبه 93/12/27 | 5:3 عصر | مائده | نظر



خدایا ! من همانم که گاه خندانم، و گاهی گریان.

گاه شکرگزارم، و گاهی درحال گله کردن.

گاه بنده ی توام، و گاهی بنده ی خویش!

خدای همیشگی ام!

من مبتلا به گاه و بی گاههای همواره ام،

بیماری نامتعادل که همیشه

به نسخه ی طبیب خویش عمل نمی کند!

اسیر خویشتنم؛

و گاه و بی گاههای اسارت گونه ام مرا در برگرفته است...

معبود آزاده ام!

بندهای گاهها و بی گاههای زندان تنم را...

از هم جدا کن!

مرا به آغوش خویش دعوت کن!

که تشنه ترینم به آن...

تمام این گاه و بی گاههای مدامم را، ببخش...

به حق خدایی همیشه پایدارت!

یکشنبه 93/12/10 | 4:22 عصر | مائده | نظر

 

باران، مرا یاد چتر می اندازد...


و چتر، مرا یاد قرار وعاشقانه هایمان...

 
یادت هست که میگفتم: 

 
دلم چتر می خواهد و یک روز بارانی؟!


که تو چتر را بگیری و مـن دستـانت را...؟!
.
.
.
وتوبالبخندی پرازرضایت، گفتی:


هوای بارانی چتر نمی خواهد ،


فقط تو را می خواهد !


سه شنبه 93/12/5 | 10:53 صبح | مائده | نظر

 

دلتنگی هایــــَم را زیر بغـل زده ام!


نشسته ام در انتظار روز های مبـادا…


سهم من از تــو ،


همـین دلتنگـی ها ییست که . . .


بی دعوت می آینـد


و


خیال رفتن نـدارند…


دوشنبه 93/12/4 | 4:58 عصر | مائده | نظر

 

از ایـنجـا …


کـه  هـسـتـم تا انـجا کـه تو هـسـتی…


وجـب بـه وجـب..


دلـتـنـگـم…!


دوشنبه 93/12/4 | 4:54 عصر | مائده | نظر

 

نیایی

بهار نمی آید

پرستوها بیکارمیشوند

درخت ها غم باد میگیرند

حالا من هیچ!

چه گناهی کرده اند این بی چاره ها؟


 


سه شنبه 93/11/21 | 11:37 صبح | مائده | نظر

 

من برای لمس سرانگشتان تو

عاشق تمام شکوفه های بهاری شده ام

آیین جدیدیست دوست داشتن تو

بهار را از دستان خدا ربوده ام


سه شنبه 93/11/14 | 7:11 عصر | مائده | نظر

 

کَـــــر شدم !!!

چقدر نوشته های اینجا بلند گریه می کنند !

انگار تقصیر هم ندارند … !

انگار زیاد منتظر ماندند ،


و شاید حدیث بی قراریست و یا …

عاشقانه هایی که نوشتن ندارد…

و من …

هنوز رویا می بافم …


دوشنبه 93/11/6 | 6:5 عصر | مائده | نظر
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >
Shik Them